به دنبال سیاه چاله ای هم گشتن
غنیمت است..
برای آسوده فریاد زدن
هوای خشک این روز ها را بارانی کردن
این که انسانی و غرور داری!
و تورا
خوب میدانم که
سالهاست از یاد برده اند!
و زیر خروارها حسادت و تنگ نظری
دفن کرده اند!!!
ناخواسته پا در این قافله نهادی
و ناخواسته تو را به دنبال خویش کشانده اند
آری خوب میدانم:تو همسفر قافله شان نبودی
هر لحظه با تازیانه ی سرکوب تو را عقب میکشیدند.
تو را دوست نداشتند و تو محکوم بودی
به کردار های نکرده ! به ناسزا های نا سزاوار!
تو را با لحظه لحظه توقعات بی حد و حصر همراه داشتند.
و تو هر روز در خویش ذوب می شدی.
با کوله باری از یاس و نا امیدی...
شاهد مرگت بودی هنگامی که آن ها هل هله کنان تو را دوره می کردند!
میان قافله ای از تهمت ها و انتظارات نا پخته
چهار گوشه ی گورستانی هم کافی است
که تو را آرام کند!
از تمام تبعیضات و بی مهری ها !
تا کنون خاموش ماندی
تا شعله ات قافله را آتش نزد
مقصدی هم در راه است
به سر انجام همه خواهیم رسید...
منتظر باش!!!
تازه فهمید یک عمر اسارت را آزادی میدانست!
آن هنگام که بی حد در آسمان فرو رفت
تازه بود که فهمید آسمان همیشه آبی نبوده است
آن هنگام که گرمای خورشید را با تمام وجود احساس کرد
تازه این را فهمید بود که خورشید قرمز رنگ است نه طلایی!
و در هنگامه آزادی بود که فهمید
برای چه او را از مرگ می ترسا ند ند
تازه فهمید مرگ یعنی خوشبختی!!!

تا در آغوشش به یاد من آرام بمانی
سفارشت را به قاصدک کوچک قلبم کرده ام
تا هر ثانیه نفس هایت را بشمارد
و با هر نفست گل کوچکی از عشقت را
به قلبم هدیه دهد.
تو را به گلبرگ های رز سپردم
تا برگ های لطیفش را همچون نسیم
هر شامگاه
به رویت بگستراند
تو را به خدا سپرده ام
تا پریشانی را با تو غریبه کند
شادمانی را با تو آشنا...
تو را دور از آغوش خویش به آغوشم می سپارم!
تا دلتنگیم را
با خنده هایت به فراموشی سپارم...!

شادمان شد تا شنید این سر گذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت
میلاد فرخنده امام رئوف ضامن آهو امام رضا(ع) بر شما دوستان عزیزم مبارک باد.
خواهي ماند يا براي من نمي ماني
پاسخ آن را بارها از زمان دقايق ثانيه ها پرسيده ام
آي! كسي هست كه سوال مرا پاسخي دهد؟
هيچكس!
جزسكوت صبر پريشاني
مهربانم اگر گاهي دلت را شكستم بادل تنگم
از من خرده نگير
اين دقايق اين ثانيه ها مرا پريشان تو كرده است
از من بگذر و ببخش
با من بمان و بخند
بگذار با فرياد دقايق خموش كنار بيايم
با من ميماني يا براي من نمي ماني؟

چه احساسيت كه در سينه ام غوغا ميكند
وشرمي توام با بي پروايي به كلامم ميبخشد
باتو!
نميتوان بيان كرد
وگرنه مينوشتمش
واژه اي يافتي
بگو
تا بنويسم!

در پاییزی که هیچگاه بهار را ندید
دست و دهانم را بستی
و مرا با زیر خروارها حسرت دفن کردی
آیا زنده به گور کردن نبود؟
جاهلانه دفن شدم!!!

و
گاهی تلخ
مزه ی حرفت چرا زیر زبان من بازی می کند؟
کاش تو جای من حرفت را مزمزه می کردی!!!

طلوع شروع...نیمه شب پایان
این روز ها قلم هم از نوشتن خسته است!!!
من خسته تر!

هر کس که غمش نهانی است
آیا بی احساس است؟
دل ندارد؟
کاش می دانستند
کاش می دانستید
من هم دل دارم
شاید بیش از شما!






