تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
این روز ها یک نواخت است

طلوع شروع...نیمه شب پایان

این روز ها قلم هم از نوشتن خسته است!!!

من خسته تر!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:21 توسط دختر بابام |


دانلود جزیره رویایی

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:42 توسط دختر بابام |


گرچه داستانی بیش نبود

اما پایان آن را گریه کردم!

داستان این گونه شروع می شد:

در دنیا فقط یک بار خواستم

و آن یک بار یک نفر بود

تو را خواستم!

و این گونه پایان یافت:

و آن خواسته ام آنقدر بزرگ

که همان یک خواسته ام را هم نداد.

دیگر چیزی نمی خواهم.

...پایان...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 21:41 توسط دختر بابام |


فرار از تو عین نزدیک شدن است!

گویی از اول در پی یکدیگر بوده ایم..

کمی آرام تر میروم!

باشد!

چون توئی...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:10 توسط دختر بابام |


هر کس  که اشک هایش پنهانی است

هر کس که غمش نهانی است

آیا بی احساس است؟

دل ندارد؟

کاش می دانستند

کاش می دانستید

من هم دل دارم

شاید بیش از شما!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:35 توسط دختر بابام |


باران بود و شب!

من بودم و ترس.

تو بودی و آرامش!

آنچنان هم آغوشی کردیم

که آرزو کردم

همیشه

باران باشد و شب

من باشم و ترس

تو باشی و آرامش آغوشت...

همانند چتری که خیالم را آسوده از هر گزندی می کند!

شاید خواب بود اما...

عجب شبی بود!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:0 توسط دختر بابام |


قطعه ای از یک ترانه تقدیم به...!!!

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره

دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب میمیره

از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور می مونه

وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه

می خونم به خدا می خونم

از چشم های معصوم تو ! حرف های تو رو

می دونم به خدا می دونم

اون که جدا کرده روحم و قلب تورو...!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 15:9 توسط دختر بابام |


از چه بنویسم و بگویم

دیگر حرفی هم باقی مانده است...؟

دیگر تنها فکر می کنم

تنها سکوت می کنم

و

تنها میروم...!

خسته ام از این همه تنهایی ...!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:59 توسط دختر بابام |


خدا همه چیز را می دید !
اما ساکت نشست...
گله دارم قد تمام خوبی هایش
گله دارم! دیگر خدایی را که ببیند و ساکت بنشیند دوست ندارم
نمی خواهم!
نمی خواهم!
فریاد می زنم ...
حال با این همه تنهایی چه کنم؟
چه کنم؟
 با این همه تنهایی؟
خدایا دیدی و فقط قصه را خواندی
قصه گو نمی خواهم!
خدا می دانستی همه چیز را
 هر کس نمی دانست تو میدانستی
خدا چه کنم مثل او نیست...!
نه! نیست هنوز هم می دانی و ساکتی
چرا حرف نمی زنی؟!
من خدایی را که حرف نمی زند دوست ندارم...
خدایا دیدی که او چه ها  به من گفت و من هم مثل تو فقط سکوت کردم
او نمی دانست...
من و تو می دانستیم!
هر دو سکوت کردیم
من نه خود را می خواهم نه خدا را
سکوت می کنم
که دیگر هیچ کس من را هم نخواهد...!


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:24 توسط دختر بابام |


 

پدربزرگ آرام بود...

اما در دلش غوغایی به پا بود ...این را اشک هایش فریاد میزدند!

دفترچه قدیمی خاطراتش را به گوشه ای گذاشت

و با صدایی لرزان ادامه داد...

آخر قصه

عشقم رفت ! پر کشید

اما  هر شب و هر روز به من قول می داد که مرا تنها نخواهد گذاشت

و بعد سرش را به زیر انداخت و با صدایی لرزان گفت:

اما عشق بی فراق ممکن نیست!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:8 توسط دختر بابام |


گل های زنبقت را بوییدم

با نفس هایم...

و شب بو هایت را بوسیدم

تواضع تورا داشتند

بوسه ام

ناخود آگاه بود !

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:20 توسط دختر بابام |