تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
با سلام

من مدیرخدمت گذار شما در این وبلاگ هستم:

من تا شهریور نمی تونم آپ بشم و امیدوارم شما دوستان در این مدت با نظرات و پیشنهادات خود در جهت بهتر شدن وبلاگ به من کمک کنید

تا من هم بعد از سفر با کوله باری از مطالب در خدمت شما حاضر بشم

به امید دیداری دوباره شما را به خدا میسپارم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:10 توسط آشنا |


آهسته!کسی نفهمد.

مسجد شلوغ بود.زمزمه های ریزذهن را آشفته می کرد.بعضی ها نفس ها را حبس کرده گوش می دادند. برخی نیز به مطا لعه مشغول بودند.شاید هم قرآن.

ناگهان آقایی گفت:((خانم ها میشود ساکت شوند؟))جوابی نیامد.پس از چند دقیقه یکی گفت:((خانم ها ساکت!))

یکی از آقایان با احتیاط پرده را کنار زدتا آمد بگوید   سا......!؟دید پشت پرده غیر از گلهای پا خورده ی قالی کسی نیست.خانم ها همه بعد از نماز رفته بودند.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:1 توسط آشنا |


مادر!-مرو .برای خدا پیش ما بمان     

از ما جدا مشو

بر قطره های تلخ سرشکم نگاه کن

بنگر بدست کوچک و لرزان طفل خویش

از قصه ی طلاق و جدائی سخن مگو

از پیش ما مرو

از ما جدا مشو.

با با !شکسته شیون من در گتوی من

در پیکرم .حکومت بیم است و اضطراب

بنگر بخواهرم-

کاین طفل خردسال-

میلرزد از هراس-

ای نارنین پدر !

وی مادری که شمع دل افروز خانه ای!

از خشم بگذرد

ای جان ما فدای شما آشتی کنید

جغد طلاق بر سر ضجه میزند

لعنت بر این طلاق

از بهر ما نه از بهر خدا آشتی کنید!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:50 توسط آشنا |


تا سوی تو پرواز کنم بال و پری نیست

در جان من خسته توان سفری نیست

عمریست  که زندانی شبهای سیاهم

 

پنهان چه کنم از تو امید سحری نیست

آنگونه غریبم که با ظلمت شبها

در کوچه ی ما زمزمه ی رهگذری نیست

لب را هنر خنده بیاموز وگر نه

گریاندن یک جمع پریشان هنری نیست

شعری که نسوزد دل و جان را نگدازد

خاکستر سردیست که در آن شرری نیست

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:25 توسط آشنا |


شب است قایقم بشکسته و دریاست طوفانی

ز هر موجی به گوشم میرسد بانگ پریشانی

ره منزل نمی دانم ز غوغای گر فتاری

چو مرغی آشیان گم کرده در شبهای بارانی

لبم می خنددو دل در حصار سینه منگرید

 ببین در برق چشمم آشکارا اشک پنهانی

تو شبها نیستی با من که با خود عالمی دارم

 گهی از فیض مدهوشی.گهی از سکر حیرانی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:52 توسط آشنا |


مرده ی جوان گفت:((اگر وقت شناس باشی وقت خوبی است برای یک بازی دلچسب . می خوا هی یک بازی یادت بدهم که از این تنهایی و یک نواختی در بیایی؟می خواهی بروی گشت و گذاربی آنکه مرده بودنت دچاره مخاطره بشود؟!!))

گفتم:((خدا از دهن پر از پنبه ات بشنود! نکند زیاد سخت باشد؟!!باید بازیش مناسب پیروپاتال ها باشد.))

گفت:((نه مطمئن باش!این آبی را که توی قبرت جمع شده.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:11 توسط آشنا |


از مرده ی همسا یه پرسیدم :((یعنی می گویی این آب که همین طور دارد بالا می آید .چیز مهمی نیست و نباید اینجور چیز های کوچک آسایش ما را به هم بزند؟))

مرده ی مجاور که در عالم خودش بود گفت:((به به! چه عجب؟ آفتاب از کدام طرف این قبرستان در آمده که حاضر شدی سر صحبت را باز کنی ؟))گفتم:

((فقط در قبر تو که آب جمع نشده!اگر اینطوری بود .می شد ربط داد به بستگانت که یادی از تو کردند و آفتابه را گرفتند روی سرت برای شست وشوی غبار قبر!ولی بد بختی مال من هم خیس شده و با لا آمده است! همه همسایه ها هم در این گورستان وضع مشابهی دارند .این جا هم به هیچ کس نمی توان شکایت کرد. این حرفها در حیطه وظایف اداره ی آب و فاضلاب است....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 15:48 توسط آشنا |


خاطرات یکی از مردگان قبرستان

یک چرخ فلک رایگان !من الان دارم از توی یه چرخ فلک با شما حرف میزنم و خیلی هم وقت ندارم:

قدیم ندیما شکلات پیچمان نمیکردن و فله ای میریختنمان توی گور. در فشار اندام تپیده در خاک سرد.روی هم می افتادیم.مثل این که داریم لپ های همدیگر رو می کشیم.

مرا جدا دفن کردند.

مدتی نگذشته بود که ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:45 توسط آشنا |


شب جمعه ی اول ماه رجب لیلت الرغائب میگویند.

از جمله فضیلت های آن گناهان بسیار آمرزیده شود طوری که گویی از مادر زاییده شده.

و همچنین بسیاری از آرزو ها و حاجت ها بر آورده شود.

برای اطلاع بیشتر به مفاتیح الجنان می شود مراجعه کرد. شما هم می تونید آرزو تونو نسبت به حودتو یا دیگران در قسمت نظرات ثبت کنید و به کسانی که دوست دارید تقدیم کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:33 توسط آشنا |


همی داد گویی دل من گوائی

که باشد مرا روزی از تو جدائی

جدائی گمان برده بودم ولیکن

نه چندان که یک سو نهی آشنایی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:26 توسط آشنا |