تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
مادر مرا ببخش!.

فرزند خشمگین و خطا کار خویش راـ

مادر!حلال کن که سرا پا ندامت است

با چشم اشک بار ز پیشم چو می روی ـ

سر تا به پای من ـ

غرق ملامت است.

***

تو گوهری که در کف طفلی فتاده ای

من.ساده لوح کودک گوهر ندیده ام

گاهی به سنگ جهل گوهر را شکسته ام ـ

گاهی به دست خشم به خاکش کشیره ام.

***

بعد از خدا خدای دل و جان من توئی

من بنده ای که بار گنه میکشم به دوش

تو آن فرشته ای که ز مهرت سرشته اند

چشم از گناه کاری فرزند خود بپوش

***

در چهره ی تو مهر و صفا موج می زند

ای شهره در وفا و صفا!میپرستمت

در هم شکسته چهره ی تو معبد خداست

ای بار گاه قدس خدا! میپرستمت.

"مهدی سهیلی"

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:39 توسط آشنا |


وقت سحر رسیده و مردی قمار باز-

از(( بردو باختگاه)) سوی خانه میرود

این بی ستاره مرد-

وین پاکباخته-

اندوهگین و مست به کاشانه میرود

دلمرده می خزد

دیوانه میرود

***

یک ماه پیش دختر مرد قمار باز

همراه اشکها-

با حالتی نژند-

می گفت :ای پدر!

هر روز در حیاط دبستان میان جمع

یاران هم کلاس به من طعنه میزنند

کاین ژنده پوش دختر غمگین چه بی نواست

کس با خبر نشد

او کیست از کجاست

***

آن بی ستاره مرد

گفتا که:ای شکوفه ی امید و آرزو

بس کن سخن مگو

اندوهگین مباش

دردانه دخترم

ماه دگر به جامه ی نو پیکر تو را-

زیبنده میکنم

وین چشم های غم زده را چون ستاره ها

تابنده میکنم

***

ماه دگر رسید و پدر با هزار امید-

با دسترنج خویش-

میرفت تا به وعده ی پیشین وفا کند

اما میان راه لختی درنگ کرد

با خویش جنگ کرد ....افسوس عاقبت

ابلیس در روان و تن مرد کار کرد

وآن بی ستاره مرد-

عزم غمار کرد-

***

آن بی ستاره مرد

در رنج بود و درد

بس باخت .پشت باخت

با ناله های سرد

***

وقت سحر رسیده و مردی قمار باز-

از(( بردو باختگاه)) سوی خانه میرود

این بی ستاره مرد-

وین پاکباخته-

اندوهگین و مست به کاشانه میرود

دلمرده می خزد

دیوانه میرود......................

"مهدی سهیلی"

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:0 توسط آشنا |


ای برادر مرگ ما روشنگرست

عالم دیگر بسی روشنتر است

عطر آن منزل به جز بوی تو نیست

آتش آن خانه جز خوی تو نیست

*** 

رفیقا همتی کن کز پس مرگ

همای عرصه ی افلاک باشی

پلیدان را رهی در عرش حق نیست

در این پرواز باید پاک باشی

***

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت

فرصت از دست بشدوکارمن ازکارگذشت

آرزوها به دلم بودو به جایی نرسید

ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت

***

"مهدی سهیلی"

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:30 توسط آشنا |


باد در تمام باغ میوزید.ابر سرد آسمان را پوشانده بود  صدای هو هوی غریبی در تمام بدنم می پیچید. اشک آسمان برگ ها را تر کرده بود.قدم هایم خیس و سرد بود.آرام میرفتم....نه نه !آرام نه... قدم هایم میلرزید.

پشت آن درخت صندلی چوبی بود .آری همان صندلی کوچکی که عکس من و تو در آسمان چوبی آن نقش بسته بود.از پشت درخت سرک کشیدم........

روی آن نشسته بودی!!!!قلبم ناگهان فرو ریخت...... تو آنجا ......در انتظارم....نه باورم نمیشد!!

جلو تر آمدم اما در فلزی باغ بسته بود .فریاد زدم .......اما باد آرام پالتویی که آنروز جا گذاشته بودی را با خود برد.......

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:2 توسط آشنا |


به نظر تو هنوز هم بنشینم در گوشه ی تنهایی خودوآرام بنویسم؟آرام بگریم.آرام سرم را به روی دیوار تنهایی تکیه دهم؟

آیا هنوز هم چشم انتظار آرزو هایم باشم؟آیا هنوز هم روز ها را تکراری سپری کنم؟و باز هم شب را در اوج تنهایی در آغوش گیرم؟

باور کنم که رفته است؟باور کنم که می ماند؟باور کنم که می توانم به انتظار باشم؟

آیا هنوز هم زندگی ارزش زندگی کردن دارد؟؟..

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:50 توسط آشنا |


"کوچ"

دستش را باز کرد و به طرف آسمان گرفت تا شاید قطره ای باران رادر مشت بگیرد. اما نه ابری بود و نه بارانی.اخمی کرد وگفت:

-باید از این جا بروم.باید به جایی بروم که سرزمین باران باشد.

سرش را پایین انداخت .قطره اشکی بر دستش چکید......

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:56 توسط آشنا |


دست در دست باد سپرده

به تماشای لحظه ها 

و خیره در افق های دور

.....

سرزمینی که با باد رفت

مشتی خاک

به چشم های منتظر

هدیه داد..............

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:58 توسط آشنا |


وقتی کسی را از دست می دهیم. غمگینانه ترین آوازهایمان را به یادش می خوانیم.اما تا هست و در کنارمان نفس میکشدیادی از او نمی کنیم.وقتی کسی چشم از دنیا فرو میبندد فکر میکنیم او دیگر تمام شده است و غافلیم از آن که ممکن است از ما زنده تر باشد.

وقتی کسی بار سفر می بندد تا به ابدیت به پیوندد چنان پریشان میشویم که انگار همه چیز به پایان رسیده است در حالی که بر عکس تازه همه چیز شروع شده است و به قول سهراب:"مرگ پایان کبوتر نیست"این ماییم که گاهی در همین دنیا به پایان میرسیم.

هنوز وقت داریم .هنوز خورشید به خاطره ما میتابد.هنوز ستاره ها به ما چشمک میزنند.هنوز رود خانه ها می خوروشند.گلها شکوفا میشوند و ابرها باران هایشان را بی دریغ سویمان میفرستند.....

هنوز دیر نشده.....هنوز میتوانیم دستهایمان را بی تکبر و غرور باز کنیم و یکدیگر را سخت در آغوش بگیریم و سر بر شانه هم یگذاریم .هنوز می توانیم خوبی ها را هم ببینیم و از بدی ها چشم بپوشیم .

هنوز میتوانیم زیدگی کنیم و نام دوست را بر لب بیاوریم.هنوز دیر نشده...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:52 توسط آشنا |