تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
شاد بودن هنر است .شاد کردن هنری والا تر

لیک هر گز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه  خندان باشیم

 بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد

***

سپیدار

سپیدارم درخت قد کشیده تا سر ابر سپیده کوه

صدایت صبح امروز

با باد پریشان حال

به گوشم آشنا آمد

مگر امروز نور زرد خورشید سحر گاهی

درختم را

با دستان گرم خود

نبوسیدست

سپیدارم درخت قد کشیده تا سر ابر سپید کوه

صدایت سخت می آید

چرا امروز پریشانی؟

چار چون ابر پای کوه

گریانی؟

بخوان امروز آواز دل انگیزی

امید من!

وگر یک روز دیگر   صبح بانگ ناله هایت را

شنیدم از سر باد پریشانی

منم همراه تو فریاد خواهم زد

بخوان امروز بخوان امروز

امید من!

سپیدارم درخت قد کشیده تا سر ابر سپید کوه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:38 توسط آشنا |


عزیز من!آیا آن صفا و پاکیزگی که لازم است در خلوت خود می یابی یا نه؟

عزیز من!جواب این را از خودت بپرس.هیچکس نمی داند تو چه میکنی و تو را نمی بیند.

آیا چیز هایی را که دیده نمی شوند تو می بینی؟آیا کسانی را که می خواهی در پیش تو حاضر می شوند یا نه؟آیا گوشه ی اتاق تو به منظره ی دریایی مبدل میشود؟آیا میشنوی هر صدایی را که می خواهی؟

می بینی هنگامی را که تو سال هاست مرده ای و جوانی را که هنوز نطفه اش بسته نشده سال ها بعد نشسته از تو می نویسد؟

هر وقت همه این ها هستی داشت و در اتاق محقر تو دنیایی جا گرفت...در صفا و پاکیزگی خلوت خود شک نکن.اگر جز این است بدان که خلوت تو یک خلوت ظاهریست!...  مثل این است که تاجری برای شمردن پول هایش در را به روی خود بسته است

دل تو با تو نیست و تو از خود جدا هستی.آن تویی که باید با تو باشد از تو گریخته است.شروع کن به صفا دادن شخص خودت.شروع کن به پاکیزه ساختن خودت....

آن خلوت که ما از آن حرف میزنیم عصاره ای از صفا و پاکیزگی ماست.نه چیز دیگر.

""کتاب :دنیا !خانه من است""

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 11:36 توسط آشنا |


من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

و جودم از تمنای تو سر شار است

زمان -در بستر شب -خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز..

دل بی تاب و بیآرام من از شوق لبریز است

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند..

...من آنجا چشم در راه تو ام.ناگاه:

تو را از دور میبینم که می آیی

تو را از دور میبیینم که می خندی

تو را از دور میبینم که میخندی و می آیی.

سرا پا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید...

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو...

...ای افسوس!

سیاهی تار میبندد

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان-دربستر شب-خواب وبیدار است!

"مشیری"

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:12 توسط آشنا |