تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
سرت را اگر روی پایم بگذاری ٬ دستم را اگر میان موهایت گم کنی٬ چشم هایت را اگر به من بدوزی٬ کلام مرا شاید بهتر دریابی.

من با تو سخن می گویم٬ رساتر از همیشه وتو حرف هایم را میشنوی٬روشن تر از هر روز.به یقین.

زبان گلایه ندارم که زبان گلایه دل مکدر می خواهد و من دلم از تو روشن و صاف و زلال است.

اما چرا چنین شد؟تو درو از چشم من چه کردی؟تو پنهان از من با خدا چه گفتی که دست خدا تقدیر را این گونه رقم زد؟

اکنون که گذشته است کتمان نکن٬بگو٬من تمام وجودم لاله ی گوشیست که شنیدن یک کلام تو را لحظه میشمرد...

تو چرا نگفتی که تصمیم چنین گرفته ای؟ما که با هم غریبه نبودیم؟آشنا تر از ما ٬با هم در دنیا کسی بود؟

ما که همیشه با هم بودیم چرا این بار تنها ؟چرا؟

تو نبودی که گفتی:بیا دست هایمان را به هم بدهیم و پیمان ببندیم که هیچ حادثه ای از هم جدایمان نکند؟چه شد آن پیمانی که تا به حال هردو اینقدرمحکم پایش ایستاده بودیم؟

قبول کن که برای من زیستن بی تو دشوار نیست!

محال است...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:22 توسط آشنا |


مدت هاست همسایه ی سکوتی خیره به آسمان نشسته ای .همدم انتظار!

که با شبنم نگاه رهگذری غبار از رخ بشویی اما رهگذران امروز

نه دیروزی اند!

کسی نمی خواهد.کسی نمی خواهد

دیروز را به خاطر آورد

تا مبادا دلواپس آینده شود....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:25 توسط آشنا |


تا کنون صدای ضجه ی خود را در زیر هجوم باد ها پنهان کرده ای؟

تا کنون در زیر باران گرییدی در آن هنگام که اشک هایت را نمی توان بشماری؟

در آن هنگام که باران هم گونه هایت را تر میکند و با اشک هایت  هم راه میشوند و تو احساس میکنی آسمان هم باتوست.

تو در آن لحظه مانند کوچه ی باران خورده ای هستی که فقط درآن طنین باران های ناودان همسایگان کوچه شنیده میشود.

آه که چقدر کوچه ی بارانی  تنهاست.

چقدر تنهاست آن هنگام که قدم های خیس رهگذاران با شتاب  و بی اعتنا به گونه های خیس کوچه از آن عبور میکنند تااز هجوم تازیانه ی باد  ضجه های پنهان و گریه های بی قرار کوچه فرار کنند...!

 

 

من هم یک کوچه ی بارانیم ..............

کمی بمان من تنهایم...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:13 توسط آشنا |


 

تنهای تنها-

غمناک غمناک-

پا مینهم در کوچه های آشنایی

از برگ برگ هر درخت کوچه ی پیر

میپیچدم در گوش فریاد جدایی

***

این کوچه روزی سرزمین عشق من بود

عشقی که جان را بر خدا پیوند میزد

بر صبح من امید میریخت

بر شام من لبخند میزد

***

این کوچه روزی زادگاه شاعری بود

اما زمانه-

او را اکنون در هاله ای ماتم نشانده

همراه اشکی میکشم از سینه آهی

با خویش میگویم که:ای وای!

آن روز...... آن سال.......

***

ای بام و در آگاه باشید

اینک منم ویرانه ای متروک و خاموش

اینک منم گور تمام آرزو ها

سنگی به نام زندگی بر سینه ی سردم نشسته است

بی او دلی در سینه دارم لیک مرده است

جانی بتن دارم ولی بی او فرسده است!!!

"مهدی سهیلی"

مرگ

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:26 توسط آشنا |