تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
سلام به دوستان عزیزم از این که فعلا" فرصت نمی کنم آپ کنم خیلی خیلی شرمنده و ناراحتم

راستش به قول مشاور ها گفتنی باید از فرصت طلایی عید نو روز برای خوندن درس ها برای این کنکور...استفاده کرد

حالا من هم تا اون روزی که آپ کنم از همه ی شما دوستان خدا حافظی میکنم و به خاطره لطف هاتون تشکر میکنیم .

حالا یه وقت نکنه برید و من رو تنها بذارید نههههههه من دوباره میام و شما هم ما رو فراموش نکنید

من هم قبل از همه به شما عید رو پیشاپیش تبریک میگم

به امیییییییید دیدار

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:12 توسط آشنا |


وقتی دستان سرد جدایی بازوانش را با بی رحمی به دور گردنم حلقه کرد...

چشمانم از شدت درد جدایی گریان شد!

وقتی لبانم برای خداحافظی سردمان باز شد ...

قلبم از سرمایش لرزید!

وقتی با نگاه گرمت بدرقه ام میکردی...

از شدت گرمای نگاهت تمام جانم سوخت!

و آنگاه فریاد زدم...

آزی فریاد زدم!!!

صدایت کردم ... دستانم را برای گرفتنت دراز کردم ...چشمانم را بدرقه ات کردم...

ندیدی؟نشنیدی؟نخواستی؟

چگونه اینک دوری ات را باور کنم؟

چرا اکنون که رفته ای قلبم را آتش میزنی؟

چرا اشک هایم را سرازیر میکنی؟

چرا چشمانت را نمیبندی و مرا فراموش نمیکنی؟

بگذار بنالم ...بلرزم...بسوزم...

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:35 توسط آشنا |