با این که هنوز نمیدانم که هستی اما میدانم هستی...!
نمی آیی ببینی مرا که چگونه هر لحظه برگ هایم به خزان روزگار می پیوندد؟
من غمگینم...! به دنبال آرامشم و میدانم تو آن را برایم به ارمغان خواهی آورد...اما نمی گویی دیر بیایی پژمرده خواهم شد؟
می بینی بی وفایی روزگار هر روز بیشتر به من ثابت میشود...و هر چه بیشتر از آن دلخور میشوم وجود آرام و بی دغدغه ی تورا بیشتر احساس میکنم...!
اما بگذار زود تر این انتظار کشنده به پایان برسد!
کوچک تو دیگر آنقدر بالهایش شکسته که دیگر هوای پر زدن را نکند...!
آنقدر از چوب بی وفایی های این روز گار تازیانه خورده است که دیگر هوس شیطنت های بچه گانه اش به سرش نزند...!
آنقدر تنبیه شده که دیگر می خواهد دستان تو را برای آرامش زخم هایش در آغوش کشد...!
اگر می خواهی آخرین برگ مانده به روی شاخه های تکیده ی قلبم را ببینی...
زود تر بیا که می سوزم!



