×××...یه آشنا غریبه...×××
گنجشک و سنگ
چتر دستانت کجاست که مرا در آغوش بگیرند تا اشک های آسمان شانه هایم را خیس نکنند...! هر چه صدایت کنم باز هم نمی آیی این را میدانم... زیر باران منتظر مینشینم ..خودت گفتی...اگر باران بند بیاید شاید آمدم! پس کی آسمان دست بر میدارد؟
امشب هوا بارانیست...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت
22:50 توسط آشنا| |
| Design By : Night Skin |


