مگر مهربان من جزاز روی مهربانی برایت نفس کشیده بودم؟
مگر جز خنده های شیرینمان ...آسمان نقشی دیگر برایمان به تصویر کشیده بود؟
مگر نه این بود که کوچه های فصلهای جدایی جز خنده هایمان چیز دیگری به یاد نداشت؟
آن هنگام که اسمت را... به روی قلب حکاکی شده... به روی تن زخم خورده ی تنها دیوار باغ نوشتی به یاد داری چگونه برگ ها سرک کشیدند برای دیدن در آغوش کشیدنم و باد آن ها را به شانه های ما سپرد..؟!
آیا تصویری صادقانه تروپاک تر از عکس خلوت های ما بود؟
چگونه دلت آمد که به تنها ترین هم قدم کوچه هایت بگویی...!
نمیگویم چه گفتی...!
اما میسوزم!!!


