دستان من را بگیر تا شاید بتوانم پرواز را تجربه کنم...!
این جا ...جایی برای من نیست.
زمین دیگر کوچک شده.
نمی دانی؟
کافیست دستانت را باز کنی تا اندازه بگیری...!
پرواز می کنم...رهایم کن!
من جز برگ های زردی که با باد های سرد دست به دست هم میدهند برای خزان شدن باغ
چیزی دیگر نمی توانم باشم...!
حتی بیله باغبان هم مرا میکوبد....


