×××...یه آشنا غریبه...×××
گنجشک و سنگ
اما میدان هنگامی که مرا به زمین زدی صدایم در نیامد... و تو فقط نگاهم کردی... در آن لحظه به چه می اندیشیدی؟ چه چیز را نظاره میکردی؟ خرده های شکسته شده ام را؟ چرا سکوت کرده بودی؟ حرفی نداشتی یا صدای شکستنم آنقدر بلند بود که صدایت را نشنیدم؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ........! که بغض گلویم را فشرد اما اجازه ی گریه ندارم...! میسوزم و میشکنم بی صدا!
من نمیدانم چگونه شکستم...!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت
13:8 توسط آشنا| |
| Design By : Night Skin |


