تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
داستان دست هایت را به روشنی فروغ چشمانت باور دارم

آن ها همه ی خوبی ها را به روایت میکشند

بگذار ببوسمش...!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:53 توسط آشنا |


چه بگویم از تو ...؟

که کلامم را برایت هرقدر بگشایم

باز هم نمی توان به وسعت مفهوم نگاهت

سطری سرود!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:45 توسط آشنا |


گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بیداری

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم

***

فریدون مشیری

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:55 توسط آشنا |