تبليغاتX
×××...شاهکار دخترانه!...×××
 

پدربزرگ آرام بود...

اما در دلش غوغایی به پا بود ...این را اشک هایش فریاد میزدند!

دفترچه قدیمی خاطراتش را به گوشه ای گذاشت

و با صدایی لرزان ادامه داد...

آخر قصه

عشقم رفت ! پر کشید

اما  هر شب و هر روز به من قول می داد که مرا تنها نخواهد گذاشت

و بعد سرش را به زیر انداخت و با صدایی لرزان گفت:

اما عشق بی فراق ممکن نیست!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:8 توسط آشنا |


خریدارم!

و تو

فروشنده...

میخرم حتی نامهربانی هایت را...!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:30 توسط آشنا |