×××...یه آشنا غریبه...×××
گنجشک و سنگ
در پاییزی که هیچگاه بهار را ندید دست و دهانم را بستی و مرا با زیر خروارها حسرت دفن کردی آیا زنده به گور کردن نبود؟ جاهلانه دفن شدم!!!
هنوز در برزخ آن پاییز دست و پا می زنم!
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت
16:36 توسط آشنا| |
| Design By : Night Skin |


