تبليغاتX
×××...یه آشنا غریبه...×××


×××...یه آشنا غریبه...×××

گنجشک و سنگ

مرا ذوب می کند نگاه شراره انگیزت!

که دور از من

با من

بی دریغ می خوانی

از دلتنگی های ضربان کوچکی که

با تپش آشنا

با سکوت غریبه است!

مرا در احساس خویش غرق کن

و تنها مرا به خویش بخوان

از پشت ثانیه ها

از پس لحظه ها دوری...

شعله ی لبانم به سویت زبانه می کشد

شاید آتشی از لبانت

مرا در خویش

جاودانه کند با تو...!

کاش میدانستی

محتاج گونه انگشتانم در لا به لای انگشتانت

به خیال خویش

قد می کشد تا تمنای تو

کاش می توانستی

عاشقانه بازوانت را

به شانه های خسته ام تکیه زنی!

من خسته در سفر تو ام

میشود بازگردی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:18 توسط آشنا| |

شعله ی شمع را هنوز روشن نکرده بود

که با دست خویش

از روی خامی

نفسش را با گرمایش به سویش برد

و آنراخاموش کرد.

مات و مهبوت خیره ماند!!!

دیگرآتشی نبود که شعلش را روشن کند

به همین سادگی

تمام شد!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:45 توسط آشنا| |

گل سرخی چیدن

بدون آن که تو ببوئی

هم باغبان را می آزارد

و هم دستان مرا زخمی عمیق میگذارد.

گلی برایت نمی چینم

تو با هیچ هم دلخوشی....

و من با هیچ تو

مانند باغبان میمانم

با همه ی گل ها این گونه ای؟

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:37 توسط آشنا| |

میان قافله ای از تعصب و سرکوب

به دنبال سیاه چاله ای هم گشتن

غنیمت است..

برای آسوده فریاد زدن

هوای خشک این روز ها را بارانی کردن

این که انسانی و غرور داری!

و تورا

خوب میدانم که

سالهاست از یاد برده اند!

و زیر خروارها حسادت و تنگ نظری

دفن کرده اند!!!

ناخواسته پا در این قافله نهادی

و ناخواسته تو را به دنبال خویش کشانده اند

آری خوب میدانم:تو همسفر قافله شان نبودی

هر لحظه با تازیانه ی سرکوب تو را عقب میکشیدند.

تو را دوست نداشتند و تو محکوم بودی

به کردار های نکرده ! به ناسزا های نا سزاوار!

تو را با لحظه لحظه توقعات بی حد و حصر همراه داشتند.

و تو هر روز در خویش ذوب می شدی.

با کوله باری از یاس و نا امیدی...

شاهد مرگت بودی هنگامی که آن ها هل هله کنان تو را دوره می کردند!

میان قافله ای از تهمت ها و انتظارات نا پخته

چهار گوشه ی گورستانی هم کافی است

که تو را آرام کند!

از تمام تبعیضات و بی مهری ها !

تا کنون خاموش ماندی

تا شعله ات قافله را آتش نزد

مقصدی هم در راه است

به سر انجام همه خواهیم رسید...

منتظر باش!!!

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:46 توسط آشنا| |

آن هنگام که روحش آزاد برفراز شهر به پرواز در آمد

تازه فهمید یک عمر اسارت را آزادی میدانست!

آن هنگام که بی حد در آسمان فرو رفت

تازه بود که فهمید آسمان همیشه آبی نبوده است

آن هنگام که گرمای خورشید را با تمام وجود احساس کرد

تازه این را فهمید بود که خورشید قرمز رنگ است نه طلایی!

و در هنگامه آزادی بود که فهمید

برای چه او را از مرگ می ترسا ند ند

تازه فهمید مرگ یعنی خوشبختی!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:4 توسط آشنا| |

سال ها تاریخ شمسی گشت و گشت

شادمان شد تا شنید این سر گذشت

روز میلاد امام هشتم است

هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت

میلاد فرخنده امام رئوف ضامن آهو امام رضا(ع) بر شما دوستان عزیزم مبارک باد.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:31 توسط آشنا| |


Design By : Night Skin