پدربزرگ آرام بود...
اما در دلش غوغایی به پا بود ...این را اشک هایش فریاد میزدند!
دفترچه قدیمی خاطراتش را به گوشه ای گذاشت
و با صدایی لرزان ادامه داد...
آخر قصه
عشقم رفت ! پر کشید
اما هر شب و هر روز به من قول می داد که مرا تنها نخواهد گذاشت
و بعد سرش را به زیر انداخت و با صدایی لرزان گفت:
اما عشق بی فراق ممکن نیست!


